تبليغاتX
فرفره

سلام اي كهنه عشق من   كه ياد تو چه پابرجاست

سلام بر روي ماه تو   عزيز دل سلام از ماست

تو يه روياي كوتاهي   دعاي هر سحرگاهي

شدم خواب عشقت چون   مرا اينگونه مي خواهي

 

من آن خاموش خاموشم   كه با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز   كه از تو چشم نمي پوشم

تو غم در شكل آوازي   شكوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز   كه برمن دل نمي بازي

 

مرا ديوانه مي خواهي   زخود بيگانه مي خواهي

مرا دلباخته چون مجنون   زمن افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي   زخود بيخودتر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن   شدم هرآنچه مي خواستي

 

سلام اي كهنه عشق من   كه ياد تو چه پابرجاست

سلام بر روي ماه تو   عزيز دل سلام از ماست

بكش دل را شهامت كن   مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نماي خلق   مرا تو درس عبرت كن

بكن حرف مرا باور   نيابي از من عاشق تر

نمي ترسم من از اقرار   گذشت آب از سرم ديگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:57  توسط فری | 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد

دل او خبر ندارد

کاش سرنوشت جز این می نوشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:55  توسط فری | 

هزارن نفر برای باریدن باران دعا می کردند غافل از اینکه خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است .

چقدر دیر متوجه می شویم زندگی ما همین لحظه هایی است که آرزوی زود گذشتنشان را می کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:41  توسط فری | 
 
بیا ,
 
می خواهم امشب میهمان ثانیه هایم باشی .
 
می خواهم مکان اقامتت را نشانت دهم .
 
شاید هر از گاهی , دیواره های شیشه ای یش به هم نزدیک شوند , نگران نشو , دلتنگت شده ام .
و اگر زلزله ای زیر پایت را لرزاند , نترس , این ها پس لرزه های نخستین نگاه توست .
 
در را باز کن ...
 
سمت چپ پنجره ای ست رو به دیار عاشقی .
وقتی دلم هوایت را می کند , رو به آن , در گوش قاصدک ها نامت را صدا می زنم و بوسه ای بر باد , روانه چشمانت می کنم .
 
روبرو , قاب عکسی ست از خاطرات و لحظه های بودنت . لحظه هایی که زندگی را معنا می بخشند .
 
آن گل های خشک شده در گلدان , همان گل هایی ست که یواشکی از باغچه احساسم برایت می چیدم و تو بعد از خداحافظی , آنها را به گوشه ای می انداختی .
 
تکه ای هم که در آنجا وصله شده , اثر ضربه آخرین نگاه سردی ست که به من انداختی . غصه نخور , زود خوب می شود .
 
و این کنجی که می بینی , همان کنجی ست که از آنجا شب ها , غزلی را تقدیم چشمانت می کردم .
 
آری , این همان قلبی بود که تو از بدو نخستین دیدار در آن ساکن شدی .
 
قلبی که میهمانش را بهانه ای کرده برای تپیدن و زندگی .
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:33  توسط فری | 
تا چشم تو در ماه تابان خانه کرد
مژگان تو گیسوی شب را شانه کرد
مانند رودی از کنارم رد شدی
با التماس دستهایم سد شدی
با بی قراری های قلبم ساختی
دل را به راه عاشقی انداختی
چیزی نمی بینم بجز تو در دلم
خود مانده ام دیوانه ام یا عاقلم
من با تو بی پروا شدم مجنون صد صحرا شدم
با قطره های اشک تو در دامنت دریا شدم
تا چشم تو در ماه تابان خانه کرد
مژگان تو گیسوی شب را شانه کد
راز دلم را هیچکس باور نکرد
این غصه چشمان کسی را تر نکرد
تنها خدا فریاد قلبم را شنید
تنها خدا چشم تو را در ماه دید
تنها خدا چشم تو را در ماه دید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:32  توسط فری | 
مردي ديروقت خسته و عصباني از سر کار به خانه بازگشت.دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.
- بابا!يک سؤال از شما بپرسم؟
- بله حتما.چه سؤالي؟
- بابا شما براي هر ساعت کار چقدر حقوق مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد:"اين به تو ارتباطي ندارد.براي چه مي پرسي؟"
- فقط مي خواهم بدانم . بگوييد ديگر!
- اگر مي خواهي بداني خوب مي گويم 2000 تومان.
 پسر کوچک سرش پايين انداخت و بعد به پدرش نگاه کرد و گفت:"پدر مي شود به من 1000 تومان قرض بدهيد؟"
مرد بيشتر عصباني شد و گفت:"اگر دليلت براي پرسيدن اين سؤال فقط گرفتن پولي از من براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف بگيري به اتاقت برو و فکر کن که چقدر خودخواهي.من هروز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتار هاي کودکانه اي وقت ندارم."
  پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد."چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سؤالاتي بپرسد؟"بعد از حدود نيم ساعت مرد آرام شد و فکر که شايد رفتارش با پسر خردسالش کمي خشن بوده است.شايد واقعا چيزي نياز داشته که 1000 تومان طلب کرده بود.به خصوص اينکه کم پيش مي آمد پسرک چيزي بخواهد.
 مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- پسرم خواب هستي؟
- نه پدر بيدارم.
- من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام .امروز کار سختي داشتم و همه ي ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم بيا اين هم آن 1000 تومانت.
  پسر کوچولو نشست و خنديد و فرياد زد :"متشکرم بابا" بعد دستش را زير بالش برد و يک اسکناس 1000 توماني مچاله شده درآورد.
  مرد  وقتي ديد پسر کوچولو خودش پول داشته دو باره عصباني شد و گفت:"با اينکه خودت پول داشتي چرا از من پول خواستي؟"
  پسر خنده کنان گفت:"چون پولم  کافي نبودولي الآن هست. حالا من 2000 تومان دارم.آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا يک ساعت زودتر به خانه بياييد.چون دوست دارم با شما شام بخورم..."
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:4  توسط فری | 

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"


پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد
:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم
."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟
"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."


پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:1  توسط فری | 

الو خونه خدا؟؟axduoni.blogfa

الو ... الو... سلام

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:37  توسط فری | 

در حضور خارها هم می شود یك یاس بود
در هیاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:34  توسط فری | 
وقتی قندیل های یخ از دیوار می اویزد

و "دیک" شبان با های دهانش سر انگشت هایش را گرم می کند

و "تام" کنده های هیزم را به تالار می کشد

وقتی سطل شیر، یخ زده به خانه می رسد

وقتی خون در رگ ها منجمد می شود و جاده ها را گل می پوشاند

جغد با چشمان خیره، اواز شبانه اش را می خواند:

"هو،هو!"

اوای خوشی است

وقتی "جو آن" چرب و چیلی کفگیر را دردیگ می چرخاند

وقتی باد با تمام توان می وزد و می غرد

و سرفه ها کشیش را از سخن گفتن باز می دارد

وقتی پرندگان در برف روی تخم هایشان می خوابند

و نوک بینی "مریان" سرخ و ملتهب به نظر می اید

وقتی سیب های کباب شده در کاسه صدا می کنند

جغد با چشمان خیره، اواز شبانه اش را می خواند:
"هو،هو!"

اوای خوشی است

وقتی "جوآن" چرب و چیلی کفگیر را در دیگ می چرخاند...

*ویلیام شکسپیر*

تصویرگری از سحر عجمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:5  توسط فری |